مهرتاش جانمهرتاش جان، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 1 روز سن داره

مهرتاش فرشته مهربانی ها

هوراااااااااااااا فردا شب یلداست

هوراااااااااااااااا یلدای همگی مبارک باشه   باز شب یلدا اومد                                       بلندترین شب سال  منتظرش می شینیم                                  از سال پیش تا امسال همون شبی که میگن بلندتر از هر شبه                      شبای بعد یلدا کوتاه و کوتاه تره همه ما جمع میشیم خونه مادر بزرگ      &nb...
29 آذر 1391

عکس های ماه پنجم تولد شازده کوچولو

  پسرم می خواد بره واکسن چهارماهگی بزنه اینم جای واکسنش مامانی قربونت برم که اینقدر خوبی ... علیرغم تمام استرسای و نگرانی های من ، خدارو شکر خیلی خوب بودی و هیچ مشکلی نداشتی اینم عکس تو بعد از اینکه اومدیم خونه مشت مامانی  و پسر نازنینش انگشتای مامانی و موش موشی کوچولو   شازده پسرای من و آجی پریسا جونم قربون این خنده هات بشم اولین سفر زندگیت ... تهران خونه خاله حدیث جون واسه خودت کلی کیف می کردی و قتی کنار استخر تو هوای آزاد می خوابیدی شازده مهربون و دایی محمد جون می خوام برم بازار تازه یاد گرفته بودی دمرو بشی عاشق این اداهاتم خو...
28 آذر 1391

عکس های ماه نهم تولد شازده کوچولو

مهرتاش و آجی آیناز خوشتیپ مهرتاش و ایام محرم مهرتاش در حال شیطونی بدرقه خاله حدیث آجی آیناز جون مهرتاش کتابخون شده نفس کش ... فکر کردین چی ؟ زور من خیلی زیاده الان می کنمش ای بابا مثل اینکه نمیشه اینم جای گاز گرفتن مهرتاش آقا  از دست مامان اینم یه شیطونی دیگه پسر بلای ما وای وای چه کارای خطرناکی مهرتاش و داداشی کیان جون اینم از آقا مهرتاش شیطون در حالیکه داره چمدون خاله حدیثش رو بهم میریزه داره میگه خاله من نمیذارم بری مهرتاش اژدها می شود چقدر خوبه ...
28 آذر 1391

همیشه خوب بخوابی پسر قشنگم

پسر قشنگم دیروز دایی حسام جون ترو با خودش برده بود خونه خودش و با دوستش حسابی باهات بازی کرده بودن ، بهت بستنی داده بودن و ... خلاصه  هم تو کیف کرده بودی هم اونا ساعت 6 هم دایی آوردت پیش مامانی ... تا ساعت 8:30 بیدار بودی بعدش خوابیدی تا صبح و فقط سه چهار بار بیدار شدی و شیر خوردی   فکر کنم از بس بازی کرده بودی کلی خسته شده بودی . اینقدر خسته بودی که یه بار از خواب بیدار شدی و خواستی بیای بیرون از اتاق ولی حال نداشتی ، لم دادی به بالشی که گذاشته بودم کنار درب کمد ، چشمات و بستی و شروع کردی به مکیدن انگشتت و ریزه ریزه غر میزدی یعنی گشنمه حیف نشد ازت فیلم بگیرم آخه دلم نیومد خوابت و خراب کنم ... تندی بغلت کردم و بهت شیر داد...
27 آذر 1391

عکسای داغ داغ ...

شازده پسرم می خواد در جاکفشی رو باز کنه قشنگ مادر در حالیکه داشت غذا می خورد خوابش برد شازده پسرم داره میره خونه مادر جون ... مامان داره میره شرکت دیشب برقامون قطع شد و من تو تاریکی مطلق اصلا نترسیدم ...
22 آذر 1391

وقتی کار بد می کنی میخندی ...

مامان جونم جدیداً وقتی یه کار اشتباهی می کنی و بهت می گم مهرتاش نه ! کار بد! نچ نچ نچ ... یهو برمی گردی نگام می کنی و یه لبخند میزنی و بعدش دوباره کارت رو ادامه میدی بعضی وقتا هم بدون اینکه چیزی بهت بگم در حین کارخرابی یه لبخنید بهمون می زنی و دوباره دامه میدی یکی دوبار هم پیش اومد وقتی بهت گفتم نه نه ... دیدم نشستی و رفتی تو فکر و با یه حالت نگران نگام کردی و بعدش دوباره به کارت ادامه دادی کلی با بابایی خندمون می گیره و قتی تو اینکاراو می کنی الهی قربونت برم کوچولوی مامان ... خیلی این روزا باهات حال می کنم ... ا زاینکه می دونم داری بعضی چیزارو یاد می گیری و متوجه یه چیزایی میشی خیلی لذت می برم خیلی دوست داشتم سر کار نبودم و می...
22 آذر 1391

عکس های ماه هشتم تولد شازده کوچولو

 پسر قشنگم اول صبح در حال رفتن به خونه مادر جون و بابا جونش لالا لالایی لالا لالایی لالا لالایی لالا لالایی فدای اون خنده های قشنگت بشم مادر شازده کوچولوی مادر خوابش میاد باید بره خونه مادر جون و اونجا لالا کنه عاشق پاره پوره کردنه کتاب و دستمال کاغذیه پسرکم پسر فیلسوفم داره مطالعه می کنه ... آخ خوشمزه خوشمزه اینجا داره دستمال مرطوب رو میده به مامانش ... آفرین پسر قشنگم مهرتاش و عمو مسعود جون شازده پسرم و آران چشم قشنگم شازده کوچولو و آقا جونش شازده پسرم داره بازی می کنه عاشق این سه تا عکستم به افتخار پسرم یه کف مرتب...
22 آذر 1391

من می ترسَـــــــــــــــــــــــم ... بَدم میااااااااااااااااد ...

پسر قشنگم نمی دونم چرا از صدای سشوار و جارو برقی می ترسی ، به محض اینکه اونا روشن بشن تمام تنت می لرزه و خودت رو پرت می کنه تو بغل مامانی ... وقتی دارم موهات رو خشک می کنم یه جوری با هراس به سشوار نگاه میکنی و خودت رو می چسبونی بهم و ریزه ریزه غر میزنی ... مامانی هم بهت میگه : آخه مامانی سشوار که  ترس نداره ... ببین بیا بهش دست بزن ... سشوار دوست ماست ... بهمون کمک میکنه موهامون و خشک کنیک که سرما نخوریم تازه میشه با اون موهامون و خوشگل کنیم فشن و سیخ سیخی کنیم جالب اینجاست که وقتی خاموش میشه تندی میری سراغش و باهاش بازی می کنی ... هنوز متعجبم نه به اون ترسیدنا و غر زدنا نه به این بازی کردنا وقتی جارو برقی روشن میشه هم همینط...
20 آذر 1391

من خوشم میاد ...

... عشق زندگیم وقتی مامان داره موهاش رو شونه می کنه خیره میشی بهم و نگام میکنی یعنی منم می خوام منم می خوام منم با همون برس کوچولوت موهات رو شونه می کنم ... وقتی اینکارو می کنم آروم میشی و نگام می کنی و با یه لبخند عاشقانه ازم تشکر می کنی ... خیلی بامزه است ... یادم رفته ازت عکس و فیلم بگیرم تو این حالت ... حتما عکس می گیرم و برات میذارم تو وبلاگت ... گل قشنگم وقتی حمام می کنی بعدش مامانی با گوش پاک کن گوشت رو خشک می کنه البته بخش خارجی رو ... و تو عاشق گوش پاک کنی ... وقتی دارم گوشت رو خشک می کنم اینقدر آرو میشی و چشمات رو خمار می کنی انگار مست میشی ... عاشق این حالتات هستم ... اگه در حال گریه کردن هم باشی تا گوش پاک کن رو م...
20 آذر 1391

هَی وایِ من ... گااااااااااااااااااااااااااااز خطر داره

آره دیگه جدیداً همش میای توی آشپزخونه ... آخه پسرکم آشپزخونه که جای شما نیست ... مگه اینجا چی داره که تا ولت می کنم هول میخوری و میری اون تو ... چه من اونجا باشم چه نباشم هم برات فرقی ندارم ... تندی میری اونجا و با یه چیزی خودت و سرگرم میکنی دیشب داشتم سالاد آماده می کردم واسه شام و اصلا حواسم به اطرافم نبود و تو عالم خودم بود یهو با صدات به خودم اومدم و دیدم بَه بَه چشمم روشن ... حالا دیگه خوبه ... آقا مهرتاش شیطون آویزون شده به اجاق گاز و می خواد پیچای گاز رو بچرخونه اما دستش نمیرسه و من اصلا نفهمیدم که کی اومده اینجا ... خیلی شیطونی اینقدر بی سرو صدا اومده بودی که من اصلا متوجه نشدم ... هم خندم گرفته بود هم ناراحت شدم ... خنده ا...
20 آذر 1391